تبليغاتX
آذرخش
سلام

و این شاید آخرین سلامی باشه که می کنم !!!

خوب خانوما وآقایون خیلی این چند وقته خوشحال بودم که با شمام  !!

و الانم به همون اندازه ناراحتم !! چون می خوام برم !

کجا؟!!!!!!!!!!!!!

نمی دونین؟!!!!!!!!!!!!!!!

باید برم به جنگ دیو !!

نه تازگیها شاهنامه نخوندم که جوگیر شده باشم !!

واقعا می خوام برم به جنگ دیو اونم از نوع کنکور!!

اگه کشته نشدم بعد کنکور بازم میام !! اووووووووووووووووووووووووووه تا بعد کنکور ؟ نمی دونم می تونم به قولم عمل کنم یا این یکیم مثه قبلی میشه !!!!!!!!

الهام - فهیمه - عطیه - مهشید - مهسا - ساجده -هدیه -  زهرا (سیب سرخ ) - دنیا - رزیاد- و همه ی اونایی که اسمشون ازقلم افتاد (البته دیگه خودتون به آخر همه شون جون اضافه کنین )

کاظم - نوید - یونس - علیرضا - مهندس فرجاد - شهاب -  آی .سی . ا . - مهدی اصغری - اشکان و.. بازم اونایی که اسمشون از قلم افتاد (البته به اخر همه شونم خودتون یه آقا اضافه کنید )

خیلی خوشحال شدم که باهاتون آشنا شدم !! و آرزو می کنم که همه تون موفق باشید !!و

خداحافظ

ا... راستی یادم رفت بگم حلالم کنین !! اگه خوبی ای بدی ای دیدین به بزرگی خودتون ببخشین!!

باز یه جوری نشه آهتون منو بگیره کنکور قبول نشم !!!

مخصوصا آقا نوید که این چند وقته خیلی اذیتش کردم !! البته اونم منو اذیت کرد !! من بخشیدمت !! برو خوش باش!!نه ببخشید دیگه بهت زبون درازی نمی کنم !!

 

این دفعه دیگه واقعنی خداحافظ!!

 

 

اینم آخرین حرفم البته به قول خواجه عبدالله!!!!

 

 

من گریه به خنده در همی پیوندم

پنهان گریم به آشکارا خندم

ای دوست گمان مبر که من خرسندم

آگاه نه ای که چون نیازمندم

بنمای رهی که ره نماینده تویی

بگشای دری که درگشاینده تویی

زنگار غمان گرفت دور دل من

بزدای که زنگ دل زداینده تویی!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 8:51 توسط فائزه جون


خیلی ها می گن فاطمه معنای زندگی رو به طور کامل فهمید . او دانست چگونه باید زندگی کند او دانست چگونه باید تربیت بشه و چگونه باید تربیت بکنه ولی من می گم فاطمه خود معنای زندگی بود و هست ...

مگه زندگی یعنی چی ؟!

زندگی یعنی زیستن !

زیستن هم فقط به معنای نفس کشیدن و خوردن و خوابیدن و درس خوندن نیست !

زیستن یعنی خدارو حس کردن نه... نه... اینم خوب نشد خیلی کلیشه ای شد .. زیستن یعنی ......

واقعا چه قدر کم به این کلمه توجه کردم چه قدر گرفتار روزمرگی هام بودم ! و دلم خوش بود به این که دارم زندگی می کنم !! حداقل اگر هیچی نداشته باشم زندگی دارم .فرصت نفس کشیدن دارم !!

هنوز برای زیستن معنای درستی پیدا نکردم ! شاید معنیش بتونه فقط شناخت کامل فاطمه باشه

آره حتما همینه چون هر کس هدف خلقت رو و معنای کامل زندگی رو بشناسه می تونه واقعا زندگی کنه !

فاطمه ..... نه .... اسطوره ی خلقت یا شایدم بشه گفت آینه ی تمام نمای خلقت ... اون کسی بود که خدا آفرید تا خودشو به همه نشون بده !

یه انسان می تونه این جوری هم باشه ....

یه انسان می تونه مامان باباش باشه

یه انسان می تونه مامان حسنین و همسر علی (ع) باشه

نه ... ولی همه ی اینا هم نمی تونه مقام فاطمه رو تشریح بکنه !!

فقط کسی می تونه یه نفرو خوب توصیف بکنه که اونو کامل شناخه باشه ولی من .......

هنوز تو شناخت خودم عاجزم ....

من درباره ی فاطمه چی می دونم ؟ اون یه بانوی بزرگ بود که در همه ی کارهاش سرامد بود چه بنده ی خدا بودن ! چه دختر پیامبر بودن ! چه همسر علی (ع) بودن و چه مادر حسنین بودن !

فاطمه کسی بود که تو نمازای شبش اسم همه ی همسایه هاشو می گفت و برا خود و بچه هاش آخر همه دعا می کرد . فاطمه کسی بود که شب عروسی لباس عروسیشو به فقیر داد فاطمه کسی بود که خرمایی رو که برای افطار خود و خانوادش نگه داشته بود دم غروب به اون مستمند داد !

فاطمه کسی بود که از بس آسیاب رو چرخونده بود دستاش تاول زده بود

فاطمه کسی بود که شب وفاتش غریبانه به خاک سپرده شد

ووو.........

همه ی ما اینارو می دونیم ولی واقعا اینا می تونه فاطمه رو معنی کنه ؟

وای من کلا در معنی لغات درمونده شدم !!!!

فاطمه یعنی چی ؟ قطعا معنایی فراتر از لباس شب عروسی و روزه های شبانه روزی و نمازهای شب داره

و به قول استاد شریعتی فقط می شه گفت : فاطمه فاطمه است .

میلاد بانوی اسلام حضرت فاطمه (س)  رو به همه ی شما تبریک می گم !

راستی مامان جون روزت مبارک !!

مامانا روز همه تون مبارک !!

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 22:25 توسط فائزه جون |


سلام

بالاخره امتحانامون تموم شد (چي كار كنيم ما هنوز سيستم اطلاع رسانيمون در حد همون چاپارهاي زمان داريوش مونده ) اين چند روزه حال و حوصله ي چيزي نوشتن نداشتم . امروز ديگه گوش شيطون كر (اينو تازه از يه نفر ياد گرفتم خيلي وقته دنبال يه فرصتي مي گشتم به كار ببرمش !!!!!!!!!!!) اومدم آپ كنم !

با خودم گفتم چي بنويسم چي ننويسم كه ييهو ياد امتحانام افتادم و باز هاله اي از غم وجودمو احاطه كرد(به به كجايي خانوم شريعتي دبير گرام ادبيات ببيني چه اديبي تحويل جامعه دادي!)

حالا مي خوام اون روزاي امتحانو واستون شرح بدم ديگه خودتون اين مثنوي رو هر جور كه مي خواين تحليل كنين !

 

امتحان ديني:

اي كاش امام زمان (عج) همين الان ظهور مي كردن و امتحانامون كنسل مي شد چون پيامبر (ص) گفتن مهدي ظهور نخواهد كرد مگر ناگهاني !‌تازه مگه روياي درساي آخر ديني مي ذاشت فكرمو متمركز كنم !!!!!!!!!!!

زبان فارسی:

سر امتحان دعا مي كردم اي كاش كلاس اول ابتدايي  حسابو خوب ياد مي گرفتم تا الان تو شمردن تعداد اجزاي اين جمله ي لعنتي اينقدر مشكلات اساسي نداشتم !

فيزيك :

فكر مي كردم فيزيكم خوبه ولي خوب امتحان فيزيك يه خوبي داشت كه منو به اين حقيقت مهم تو زندگيم رسوند كه من تو فيزيك در حد مرغ هم نمي فهمم!!

حسابان :

 مغزم تبديل به يه انتگرال معين شده بود كه مي گفت تا حلش نكني و ازش مشتق نگيري و و معادله ي خط عمود بر اونو حساب نكني دروازه هاي داانايي رو به روت نمي گشايم !!

جبر:

چون جوابارو بلد نبودم سر امتحان بيكار بودم و واسه خودم كاريكاتور مي كشيدم !! دبير جبرمونو شبيه چراغ قرمز راهنمايي سر چهارراه خونمون كشيدم كه مانع حركت من به سمت پيشرفت و ترقي من شده بود !!

هندسه :

سر امتحان فقط به فكر اين بودم كه امتحان هندسمو بيست بشم تا آقاي پزشكي بهم 20 هزارتومن !!!!!!!!!!!!!!!!!!جايزه بده ولي خوب زهي خيال باطل آخراي امتحان به 500 تومنم راضي شده بودم !!

شيمي :

 آخ دستم درد نكنه خداي شيمي ام ها !! واسه خودم !!‌اين آقاي بيدخوريم خوب دبيري بوده ما نمي دونستيم ها ولي وقتي راهنماي تصحيحو گرفتم اينقدر بهم دهن كجي كرد كه كه از شكل و قيافه افتاد و من اندر خم بازده درصدي و بازده نظري و بازده عملي هنوز موندم !!

ادبيات :

آسمان بار امانت نتوانست كشيد               قرعه ي كار به نام من ديوانه زدند

آخه واقعا لياقتت بيشتر از اينم نيست كي بهت گفت اين آدم بودنو قبول كني كه حالا مجبور بشي امتحان نهايي بدي!!

عربي :

انا گير كردم في الذوالحال و الحال و مضاف اليه و فاعل و تفاوت بينهم !!

زبان : 

  Oh   Ok  yes yes   ….. no …..yes

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 15:42 توسط فائزه جون |


ساعت گيج زمان در شب عمر

 

مي زند پي در پي زنگ

 

زهر اين فكر كه اين دم گذراست

 

مي شود نقش به ديوار رگ هستي من

 

لحظه ام پر شده از لذت

 

يا به زنگار غمي آلوده است

 

مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ

 

بر لب سرد زمان ماسيده است ....

 

خوب حالا هر کی بتونه بگه این سوال چیه و جوابش چیه پیش من جایزه داره

جایزه هاشم نفیسه ها...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 7:14 توسط فائزه جون |


سلام

این شعرو داشتم می خوندمش به نظرم خیلی خوشگل اومد گفتم واسه شما هم بنویسم خوندنش خالی از لطف نیست.

 

در کلاس روزگار

درس های گونه گون هست

درس دست یافتن به آب روان

درس زیستن کنار این و آن

درس مهر    درس قهر     درس آشنا شدن

درس با سرشک غم ز هم جدا شدن

در کنار این معلمان و درس ها

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست

یک معلم بزرگ نیز

در تمام لحظه ها

تمام عمر

در کلاس هست و در کلاس نیست

نام اوست مرگ

و آنچه را که درس می دهد

زندگی است

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 11:14 توسط فائزه جون |


پيرو درج مطالبي توهين آميز در وبلاگ آغاز بي ابتدا در قالب مقاله ي ما چهار نفر در تاريخ      ۶/۳/۸۷ و ۴/۳/۸۷                                                                      

برعليه من و يكي از دوستان مجبور شدم قولمو بشكنم .

چون اين رفيق نارفيقم تو وبلاگش منو تابلو كرده بود . دوستمم تابلو كرده بود ديگه اين شد كه من كه به خودم قول داده بودم . تازه به خيلي هاي ديگه هم قول داده بودم .... مثلا به هموني كه اگه آپمو بخونه خودش مي فهمه هم قول داده بودم بشينم مثه يه بچه ي خوب درسمو بخونم تا فردا دو دستي نزنم تو سرم مجبور بشم قلمو بشكنم و اين حرفام رو كه تو گلوم عقده شده بود و نمي ذاشت درس بخونم فوران كنه و منفجر بشه ...

تازه نه كه من پنجشنبه امتحان حسابان دارم اين شد كه به مخ عالي فشار آورده و يه جمله ي حساباني بنويسم تا فردا اگه ازم پرسيدن فعاليتها تو در زمينه ي حسابان بگو برا قسمشم كه شده يه چيزي داشته باشم بگم :

وقتي از قلب فشرده ام انتگرال گرفتم ! يك معادله ي سينوسي از آب دراومد كه  آرك كسينوس اون برابر بود با يه امتحان افتضاح ديني و زبان فارسي كه رو دستم باد كرده بود . اين انتگرال معينو كه ساده كردم ازش مشتق گرفتم تا جهت تقعرشو پيدا كنم . بعد از اون نتيجه گرفتم كه جهت تقعرش بدجوري به سمت پايينه و دلش مي خواد تا بينهايت نزول كنه بعد اون موقع بود كه با خودم آرزو كردم كه اي كاش جهت تقعرش برابر با نمره ي فيزيكم نبود !!! و ديگر هيچ !!!

خوب حالا ديگه فردا مي تونم با خيال راحت قسم بخورم كه امشب در زمينه ي حسابان هم همچين بي فعاليت نبودم !!

حالا برسيم به حرفايي كه تو گلوم گير كرده بود :

من امشب باز هم به اهميت اين ضرب المثل خوشگل پي بردم كه :

اگر با من نبودش ميلي                         چرا جام مرا بشكست ليلي؟

 

مهسا اينم براي تو :

اگر با من نبودش ميلي                            چرا مرا ماهيتابه خواند ليلي.

 

روزي بود و روزگاري . در آن ايام هنوز خراسان به سه تا استان نبديل نشده بود . يه خراسان بزرگ بود و باز هم بنا به روايتي يه انرژي هسته اي و يه ايران .

بعد اومدن فكراشونو ريختن رو هم و خراسانمونو كردن سه تا . بعد برا خودشون دست زدن با اين ابتكار عملشون . ولي همه ي اينا يه طرف و اين يه طرف كه تو يه گوشه از اين دنيا كه اتفاقا ميز جلويي ما تو كلاس بود يه نابغه خونه داشت . اين مغز متفكر ما تبحر خاصي در استفاده از لغات داشت . تازه شما نمي دونيد كه به جاي بابا يه پدر نازنينم داشت كه هر وقت هول مي شد اين پدر مي يومد به كمكش !!

اين نبوغ جان ما نمي دونست كه شمال با جنوب فرق داره  !!! مثلا فكر مي كرد خراسان جنوبي و شمالي يه طرفن . مثلا وقتي ازش مي پرسيدي بچه كجايي ؟! مي گفت پدرم مال خراسان جنوبيه ولي نمي دونم بجنورد يا بيرجند!!!

ولي اين اصلا برا دور و بري هاش عجيب نبود چون رنگ رخساره خبر مي دهد از سر درون . (توضيح : اينو امروز ياد گرفتم حيفم اومد استفاده اش نكنم )

مي گفتم اين عجيب نبود چون كاراي عجيبتر از اينم كرده بود مثلا تو يه امتحان هندسه ي كذايي شكل خود متشابه رو با كمان در خور مخلوط كرده بود و بعد از يه حرارت ملايم و غير مستقيم و كمي ادويه و رب لغتي به نام خور مشابه  از تو فرگاز درآورده بود كه مزه ي 0.5 نمره از امتحانشو مي داد .!!

و باز هم تاكيد مي كنم كه اينا اصلا عجيب نبود چون يه بار بعد از كلي كلنجار رفتن با معلم فيزيك جانمان ايشان را راضي كرديم تا پرسش باز هم كذايي فيزيك رو به پرسش داوطلبي برگزار كنه !

وقتي ايشون ندا دردادن كه كي داوطلبه اين نبوغ جانمان مثه طفلي كه 10 سال مامانشو نديده باشه پريد بغل تخته كه تا حالا از من نپرسيدين . بعد ايشون گفتن : تكرار مي كنم كسي داوطلبه ؟ بعد باز دوباره صداي نبوغ به گوش رسيد كه از من نپرسيدين .

فيزيك جان گفت(ن) خيلي و خوب حالا بگو عزيز دلم كه در ميدان مغناطيسي 2 به اضافه ي 2 چند مي شود جانم ؟ بعد ييهو بود كه زمين كلاس نم پس داد (نه با خودتون فكراي بد نكنين ديگه . نبوغ جان هر چي بود اون نبود ديگه ...) نم زمين از داخل بود . خوشبختانه عامل بيروني نداشت . خلاصه يه باتلاق گل آلود به وجود اومد كه نبوغ جان مثه ... توش گير كرد  و اگه ما 30 نفر نبوديم خدا مي دونست در اون بحبوحه ي جنگ (اثرات زبان فارسي و ادبيات ) فيزيك جان و نبوغ جان به جز اون چنگول رو لپ فيزيك جان و موهاي كنده شده ي نبوغ جان كه بين ناخوناي فيزيك جان گير كرده بود ديگه چه بلايي سر هم مي آوردن ؟

قضيه ي فلش رو هم كه نمي گم . خودتون تا تهشو بخونين ديگه كه نبوغ جان مي خواسته فلش رو معلوم نيست تو كدوم يكي از سوراخاي هواي پشت كيس كامپيوتر فرو كنه !! اسناد و مداركشم هست هر كي خواست بياد پيش خودم تا راهنماييش كنم .

چون اين پست سفارشيه و از قول لاكي جون حيفه اسم اونو نيارم .. اونم  با عنوان لاك غلط گير از تير انتقادهاي بي شرمانه ي نبوغ جان در امان نمانده .

از قرار معلوم نبوغ جان با تمام ضريب هوشي بالا و قدرت خارق العاده ي خودشون در گيرايي امروز يه بوهايي برده بودن كه من و لاكي يه مشكوكاتي مي زنيم . و امروز بعد امتحان به اين نتيجه رسيد كه من و لاكي داريم يه كارايي مي كنيم كه از چشمان تيزبين ايشون دور مونده  به خاطر همين به علت امتناع ما از بازگويي ماجرا (ماجراي خيالي و زاده ي توهمات نبوغ جان)  نبوغ جان مارو به نشان شواليه ي نامرد منتصب  كردن كه اين باعث مباهات ماست .

و من در اين نامه ام به تو نبوغ جان مي گويم كه اين وصله ها به ما نمي چسبه . ببين خودت مي توني از راه رد گزينه و استدلال استنتاجي به اين نتيجه برسي ! كاري نداره كه من كه حسابم جدائه و تو لغت نامه ي زندگيم نامردي و بي معرفتي تعريف نشده  اين كه از من درمورد لاكي جونم بايد بگم كه من همينجا با تمام وجود بي وجودم ... ا نه ببخشيد اشتباه شد با تمام وجود نازنينم  شهادت ميدم كه لاك غلط گير( از قول شما ) نامرد نيست !! اون خيلي هم مرده .... ا فكر كنم بازم گند زدم اون خيلي ام ......................به نتيجه اي نرسيدم .

و من در همينجا تو را اي نبوغ جان به نشان شواليه ي هلن كلر كه قبلا طرح آن به مجلس پارلماني برده شده بود منصوب مي كنم .

 

پاورقي : البته با ابراز نهايت شرمندگي و معذرت از شخص هلن كلر كه مجبور شديم نبوغ جانمان را با ايشان مقايسه كنيم . چه كنيم كه اطلاعات عمومي ياراي اين را ندارد كه نشان ديگري به ايشان بدهيم .

 پاورقي پاورقي:

البته من فكر مي كنم هلن كلر واقعي با وجود تمام ناتواني هاي جسمي خود را به نهايت شكوفايي رساند و اين نبوغ جان ما با نهايت توانايي چسمي خود را از آن طرف بوم به نهايت شكوفايي رساند .

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:15 توسط فائزه جون |


سلام دوستان عزیز تر از جانم !!

دیگه امروز می خوام آخرین آپمو تا تاریخ ۲۴ / ۳ / ۸۷  انجام بدم . واقعا چه روزهای غمباری در زندگی وجود دارن که اندوه بر روح و جان انسان مستولی می شه .

تصمیم گرفتم بشینم درس بخونم البته خیلی ها می گن دیگه دیره و من می گم و چه قدر زود دیر می شود

هی ! دوران آپ کردن های پیاپی یادت بخیر!

راستی قهرمانی پرسپولیسم به قول یکی از برو بچز به بدخواهانش تسلیت می گم !!

 

 

نزدیک نفس های دوستانی ! حاضر دل ذاکرانی!

از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی

و از دور می جویند و نزدیک تر از جانی

ندانم که در جانی ! یا جان را جانی! نه اینی و نه آنی!

جان را زندگی می باید تو آنی!!

                                                                         خواجه عبدالله

 

ایام فاطمیه رو هم به شما دوستای گلم تسلیت می گم .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:1 توسط فائزه جون |


سلام دوستاي گلم .

امروز يكي از دوستام رفته بود واسه وبلاگم تبليغات كرده بود

 

ديگه منم گقتم روسفيدش كنم آپ كنم تابلو نشه اصلا فكر نكنين كه نگران

 

امتحانام نيستم نه ها .... خيلي هم نگرانم ... البته فقط نگرانم . جاتون

 

خالي امروزامتحان كامپيوتر داشتيم . واسه خودش خاطره اي بود . بالاش

 

نوشته بود : امتحان نوبت دوم كامپيوتر دبيرستان فرزانگان (سازمان ملي

 

پرورش استعدادهاي درخشان )  . مدت امتحان : 10 دقيقه . اشتباه ننوشتم

 

100دقيقه نيست 10 دقيقه است . تا حالا تو عمرتون امتحان ترم  10

 

دقيقه اي داده بودين ؟  معاون محترم اومدن جلو سالن و گفتن دختراي گل

 

گلاب وقت امتحانتون 10 دقيقه است . همه زدن زير خنده . فكر مي

 

كردن بنده خدا عينكشو اشتباهي زده بعد كه برگه ها رو گذاشتن جلومون

 

من يكي كه خودم عينكمو جابه جا كردم . بعد برش داشتم تميزش كردم .

 

اي بابا نه مثه اينكه شماره ي چشم بالا رفته . حالا سوالا رو چه جوري

 

جواب بدم ؟ گفتم ببخشيد مي شه يه ليوان آب به من بديد . معاون محترم با

 

قيافه ي حق به جانب نگاه عاقل اندر سفيهي به من كردن و گفتن  10

 

دقيقه نمي توني صبر كني خودت بري آب بخوري گفتم نه خانم ... امتحان

 

كامپيوتر كلي طول مي كشه . ناسلامتي برنامه نويسيه . منم كه مخ برنامه

 

نويسي !!!!!!!!!!!! بايد كلي بشينم به مخم فشار بيارم تا مخ محترم و

 

عزيز تر از جانم دروازه هاي دانايي رو ره رويم بگشايد (آخ خيلي كتابي

 

شد ببخشيد جو گرفت منو ) گفت تو اين همه سال درس خوندي هنوز

 

شمردن ياد نگرفتي . بشمر دختر گلم 1..2..3..4..... من گفتم خانم ...

 

وقت گير آوردين ها من بايد سوالارو جواب بدم . بعد دوباره ايشون همون

 

نگاه عاقل اندر سفيه رو بهم كردن و گفتن نه ديگه دختر گل گلابم تو الان

 

حيفه به مخت فشار بياري و سوالارو جواب بدي . نه تو اصلا كلا

 

حيفي !!! حيف نيست دستاي به اين خوشگلي رو خسته كني؟ !!! گفتم

 

خانوم ... شوخيتون گرفته امتحان ترمه !! گفت : امتحان ترم بود

 

عزيزم ... دستا بالا ... نه ببخشيد برگه ها بالا ... گفتم چي؟ گفت 10 دقيقه

 

شد يه ربع . وقت امتحان تمومه . بعد اون موقع بود كه سر مبارك رو بالا

 

آوردم ديدم بله سالن خاليه و من طبق معمول نطقم گل كرده بود و آنچه

 

نبايد مي شد شد .... ولي يه حسن داشت كه به چشام اميدوار شدم . شماره

 

شون بالا نرفته بود . ولي يه بدي داشت از زبونم نااميد شدم  چون زيادي

 

ازش كار مي كشم مي ترسم جزو زبونهاي از رده خارج شده بره  به اون

 

جاهايي كه ماشينارو اوراق مي كنن . حالا من به جاي اگر با من نبودش

 

ميلي چرا جام مرا بشكست ليلي مي نويسم :

 

اگر با من نبودش ميلي              چرا ناظم به من نزد سيلي ؟

 

نگفت اي بچه ي سر به هوا       بيا بيرون از خيال و شو رها

 

حل كن اين سوالات نازنين        وگرنه هست و بودت با كرام الكاتبين  

 

 

خدايي واسه خودم يه پا شاعرم ها . البته مي دونيد كه من اصولا شعر سپيد مي گم (بدون وزن و

 

قافيه و آهنگ و بعضي وقتا هم معنا....)

 

پاورقي:

خلاصه امتحانمون واقعا 10 دقيقه بود ولي خدايي داستان بالا تخيلي بود . سوالا تستي و تكراري بود و 5 دقيقه بيشتر لازم نداشت .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:30 توسط فائزه جون |


امروز امتحان داشتم . پس فردا هم دارم . تازه بعد اونم دارم ولی می بینید که دارم تو وبلاگها پرسه می زنم . زدم به کوچه ی علی چپ . من نمی دونم کی این کنکور و امتحانا تموم می شه و من خلاص می شم ؟ وای زندگی بعد کنکور چه قدر شیرینه من اینقدر با خودم خیالبافی می کنم . وای نمی دونید بعد کنکور چه کارایی که می خوام بکنم . هر کاری که دلم می خواد . اصلا دلم می خواد تو دانشگاه درس نخونم . البته می دونم نمی شه ولی می خوام از زندگی ام لذت ببرم و این دقیقا همون کاریه که تو این چند سال نکردم . مثلا یکی از آرزوهام اینه که برم نمایشگاه کتاب تهران باور کنین هر وقت موقعش می شه و تو تلویزیون می بینم اینقده حسرت می خورم . یکی رو می شناسم که رفته بود نمایشگاه کتاب با اینکه امتحان داشت (خوش به حالش) . نه منم همیشه خودمو دلداری می دم که بعد کنکور دیگه می تونم برم وای که چه قدر عالی . فکر نکنین خیلی خیالبافم نخیر هیچم اینطوری نیست ولی خوب چرا برا بعد کنکورم خیلی آتیشا تو مغزم دارم که می خوام بسوزونم ..... مامانم همیشه می گه من که مامانتم نمی تونم بفهمم تو اون کله ی تو چی می گذره وای به حال بقیه (پس بی خودی تلاش نکنین بفهمین .) اینقده دلم می خواد از قید و بند این کتابهای خنک آزاد بشم و مثلا برم درباره ی اون چیزایی که دوست دارم کتاب بخونم . تحقیق کنم . وای که اگه این کنکور نبود چه قدر سالای تحصیل می تونست برا آدم دلپذیر باشه . چند وقت پیش که آقای احمدی نژاد اومده بود مشهد ما با وزیر آموزش و پرورش یه یه ملاقات داشتیم . خیلی خارجی بود و البته یک کم خسته کننده ولی بعدش که ملاقات خصوصی داشتیم (فقط بچه های مدرسه ی ما ) تونستیم همه ی سوالامونو بپرسیم خیلی چیز گفتیم درباره ی المپیادها و خوارزمی و کنکور و امتحان نهایی ها و حذف کنکور و ... ولی خوب به نظر من هیچ کدوم از سوالامون جواب داده نشد . نمی گم بهمون جواب نمی دادن ولی اون چیزی که ما می خواستیم نبود . اونجا اینقده دلم می خواست پاشم دعوا کنم برا کنکور ولی خوب اونقدرا هم می فهمم که جلو وزیر مملکت باید مودب بود و خیلی لفظ قلم حرف زد . خیلی با کمال متانت و وقار و خانومی پاشدم و پرسیدم که برا کنکور می خواین چی کار کنین ؟ البته فکر نمی کنم (یعنی مطمئنم ) که اگر .... اگر هم بخوان کاری بکنن واسه ما نمی کنن چون ما اصولا به کنکورمون نزدیکیم و از اونجایی که سرعت همه چیز بینهایت بالاست به ما نمی رسه که ایشون در جوابم همین برنامه ی حذف کنکور رو توضیح دادن که به نظر من اینکه می خوان کنکورو حذف بکنن استرسی رو که الان تو سال سوم و پیش هست در همه ی سالای دبیرستان پخش می شه و وقتی اینو گفتم گفتن خوب ما می خوایم همین بشه دیگه که پخش بشه که هر سال فشار کمتری رو بچه ها بیاد بعد اون موقع بود که با خودم فکر کردم اگر ما برفرض یک کیلو استرس داشته باشیم میشه سالی ۲۵۰ گرم که فشارش کمتره به مراتب. مثه اینکه بازم دارم پرچونگی می کنم ..... خوب مگه چیه من اصلا این وبلاگو راه انداختم پرچونگی هامو توش تخلیه کنم دیگه . ولی خوب حیف که تصمیم گرفتم یه مدتی آپ نکنم آخه امتحان دارم  و بدبختی و دیگه خودتون تا تهشو بخونین ...... واین قصه سر دراز دارد ........

عجب غول بي شاخ و دم ولي بي عرضه اي !!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:5 توسط فائزه جون |


سلام به همه ی دوستای گلم

امروز هوا یه جورایی ابریه . اصلا گرفته اس من هوای ابری رو دوست دارم ولی این یک فاز نمی ده ولی خوب خدا جون شکرت.

هرچی فکر می کنم چی بنویسم . هیچی به ذهنم نمی رسه . به جز حرفای معمولی و روزمره سلام . خدافظ . یا هر چیز دیگه ای که همه بلدن . دلم می خواد یه حرف جدید بزنم یه حرف کاملا نو . یه حرفی بزنم که حتی خودمم هنوز واسه خودم نگفته باشم . آخه دختر خوب مگه می شه یه حرفی رو که هنوز خودت واسه خودت نگفتی بنویسی بعد با خودم خندیدم و یادم از اون دیوونه هه افتاد که وقتی داشت می خندید گفتن واسه چی می خندی گفت داشتم برا خودم یه جک جدید تعریف می کردم . اصلا نمی دونم این ماجرا به حرفای من ربطی داشت یا نه ؟ چون اصولا من در استفاده از ضرب المثلها و حکایتها خیلی ضعیفم البته به نظر خودم خیلی قویم ها ولی اطرافیانم همیشه می گن ربطی نداشت . مثلا همین جمله ی معروف "اگر با من نبودش میلی چرا جام مرا بشکست لیلی" من از این جمله خیلی استفاده می کنم ولی هر وقت گفتم همه ی دوستام پاقی زدن زیر خنده که چه ربطی داشت در حالیکه به نظر خودم کلی ربطی بود مثلا وقتی معلم ورزشمون بهم گفت اصلا حوصله تو ندارم (البته من محترمانهشو گفتم ایشون گفتن  برو نمی خوام ببینمت چون چند لحظه قبلش داشتم سر دو ۵۴۰ متر باهاشون بحث می کردم ) من این جمله معروف رو به کار بردم و دوستام بهم گفتن مثل اینکه تو نمی خوای دست از سر کچل این جمله ی بدبخت ورداری در حالیکه به نظر خودم خیلی کاردرست بود خوب اگه با من نبوش میلی چرا به من گفت برو گم شو لیلی. مگه حتما این جمله برا روابط عاشقانه به کار ببریم ؟ حالا ما که هنوز عاشق نشدیم مگه نباید از این جملات گهر بار در زندگی روزمره ی خود استفاده کنیم ؟ (دیدین بلدم لفظ قلم حرف بزنم.)اصلا از اول از چی شروع کردم که رسیدم به اینجا ؟

.

.

.

خوب نمی دونم . مثل اینکه خیلی حرف زدم . همیشه مامانم و دوستام و خاله هامو دایی هام و پسر عموی دختر دایی زندایی مو و ... می گن پر چونه ام ولی خودم قبول ندارم خدایی کم خرد نیستم (چون یکی از بزرگان گفتن کم حرفی نشانه ی خرد است ) حتما با خودتون می گین چه دختره ی فول اعتماد به نفسی . البته خیلی ها بهم گفتن فول اعتماد به نفس و از خود متشکرم ولی بازم قبول ندارم . از خودم زیادم متشکر نیستم . حتما باز با خودتون می گین چه دختره ی متحجر(بازم نمی دونم لغتو درست استفاده کردم یا نه شما به بزرگی خودتون ببخشید ) و غیر قابل انعطاف و انتقاد نا پذیری . البته این یکیو یادم نمیاد کسی بهم گفته یا نه باز آلان با خودتون می گید چه قد آلزایمری . آره استثنائا اینو قبول دارم فراموشکارم همه چیزو زود یادم میره از جمله درسای دینی و ادبیات و زبان فارسی رو .

اه باز دوباره از بحث اصلی خارج شدم داشتم چی می گفتم اصلا ولش کن اصلا آب در کوزه و ماتشنه لبان می گردیم  . نمی دونم درست بود یا نه ولی فکر کنم این یکی خیلی تو جاده خاکی بود . اصلا همون جمله خودمون از همه بهتره اگر با من نبودش میلی چرا جام مرا بشکست لیلی؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:30 توسط فائزه جون |


http://www.milaadesign.com.brb.html

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:35 توسط فائزه جون |


داشتم فكر مي كردم . با خود مي انديشيدم مقام تو را نمي توانم در قالب واژگان و كلمات خلاصه كنم . واژه هاي ذهنم در برابر تو خميده مي شوند و سر فرود مي آورند.. كدامين واژه است كه در آغاز ديدار تو به تو گويم؟و باز هم تنها كلمه ي سلام در ذهنم تداعي مي شود . سلام . سلام اي آشناي قديمي لحظه هاي كودكي ام . سلام اي دستان مهرباني كه گيسوانم با آنها انس دارند . سلام به قدمهايي كه گوشهايم از شنيدن آهنگشان آرام مي گيرند سلام به قلب مهرباني كه وقتي در لحظه هاي اشكبار و غم زده ام سرم را در سينه مي گرفتي صدايش طنين انداز مي شد و بند بند وجودم را تسخير مي كرد .

و من ماندم و اين قلم و كاغذ و باز هم عجز و ناتواني ام در بيان مقام تو اي مهربان.

به ياد دارم و مي دانم كه تو نيز در دفتر قلبت لحظه هاي باهم بودن را ثبت كردي .

به ياد دارم لحظه هايي را كه دفترم را خط مي زدي و با لبخندهايت قلب كودكانه ام را به وجد مي آوردي .

و حال با اينكه غبار سالها بر آن خاطرات نشسته من تغييري نكرده ام . فقط چند سانتي قد كشيده ام و شايد هم خطم كمي بهتر شده ولي ثانيه هاي زندگيم هنوز مشتاق نوازش هاي گرم تو هستند . مشتاق آن كلماتي هستند كه تو گفتي و من ديكته كردم. خواهان آن ساعاتي هستند كه تو به من خدارا مشق مي كردي و من آن زمان خداوند را در تك تك  سخنانت احساس كردم

تو به من مي گفتي خدا بسيار مهربان است و من آن لحظه با خود انديشيدم مگر كسي مهربانتر از تو هم هست؟ و در ذهن كودكانه ام خدا را با تو مقايسه كردم و اين تو بودي كه به من آموختي خدا را . معناي واقعي خدا را .

تو بودي كه به من گفتي همه ذره ايم و خدا كهكشان . و من اكنون در هر غروب بر سر سجاده ي نمازم خدا را شكر مي گويم كه تو را آفريد براي من و ديگران.

گفتم ديگران يادم آمد كه هيچگاه نمي خواستم تو براي ديگران باشي . تو را فقط براي خودم مي خواستم ولي حالا كه بزرگتر شدم مي فهمم كه دريا فقط براي يك ماهي نيست. 

معلم عزیزم روزت مبارک.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:42 توسط فائزه جون |


گاهی وقتا با خودم فکر می کنم چه جمله ی خنکیه که به زندگی لبخند بزن ................ اصلا یعنی چی اون کسی که این جمله رو از خودش درآورده خیلی سرخوش بوده یا شایدم بیکار بوده گفته یه چیزی بگم ملتو بذارم سر کار!!  ولی بعضی وقتا که باز حالم بهتر میشه به خودم می گم عجب جمله ی بامسمایی!!! خدا پدرشو بیامرزه اون کسی رو که این جمله از خودش درآورده  عجب آدم فیلسوفی بوده !!!!!!! ولی به نظر شما چه جوری میشه به زندگی لبخند زد . خیلی ها این سوالو جواب دادن اکثرشونم می گن " دختر گلم وقتی یه مشکلی واست پیش اومد می تونی آسون از کنارش رد شی می تونی بگی من می تونم این مشکلو رفعش کنم می تونی بگی خواستن توانستن است . می تونی بگی من از عهده ی هر کاری برمیام می تونی بگی دنیا ارزش این حرفارو نداره می تونی بگی ( اه خودم خسته شدم بس که جمله های قلمبه سلمبه از خودم در آوردم ) مضمون حرفم اینه که همشون می گن می تونی بگی من می تونم این مشکلو رفع کنم می تونی بگی خواستن توانستن است ...... ا ...ا.. ببخشید باز سوزنم گیر کرد رو می تونی بگی ها خوب تقصیر من چیه از بس از این می تونی بگی ها شنیدم که .....(خودتون حدس بزنین . خواستن توانستن است . دخترا و پسرای گلم ) خلاصه هیچ کس نمی گه باید چی کار بکنی . نمیگه میتونی بگ... ببخشید این کارو انجام بدی هیچ کس نمی گه یه نفس راحت بکش از ته ته دل بعدش برو این کارو بکن که هم زندگی عاشق تو بشه هم تو عاشق زندگی بشی .

مثلا همین چند وقت پیش یه دختر بیچاره ی معصوم تو فرزانگان (تیزهوشان) اصفهان خودکشی کرد حالا اگه تونستین حدس بزنین واسه ی چی؟!!!!!!!!! نه دیگه نشد می گن کار هرکس نیست خرمن کوفتن گاو نر می خواهد و مرد کهن . خوب اشکال نداره به خاطر یه غول (نه خیلی تکراری شده ) یه دیو بی شاخ و دم بنام ...................کنکور... ( اه اه چندشم شد )قضیه از این قرار بوده که چون این دختر معصوم آزمونشو تو یکی از این موسسات فرهنگی (برای جلوگیری از تبلیغ سوء اسمشو نمی گم ولی خوب خودمونیم ها من از بچگی تابلو بودم هی چی رو نمی تونم تو این دلم نیگر دارم سریع تابلوش می کنم ) خوب نداده بوده و رتبه اش تو کشور خوب نشده بوده بعد فرت پا می شه میره خودکشی می کنه ..... آخه من اینو به کی بگم ؟ آخه دختر خوب صبر می کردی اگه این کنکور وامونده رو بد می دادی بعد با هم می رفتیم  خود کشی می کردیم . خوب برگردیم سر بحث اولمون اگه اون دختر معصوم بلد بود چه جوری به زندگی لبخند بزنه (حالا قهقهه پیش کش فقط یه لبخند کوچولو اون وقت نمی رفت خودشو از یه ساختمون ۶ طبقه پرت کنه پایین . حالا من این همه نوشتم آخرشم نفهمیدم چه جوری می شه به زندگی لبخند زد . فقط تنها نتیجه ای که برام حاصل شد اینه که اگه جلومو نگیرن سر همه رو می برم از پر حرفی!!!!!!!!  

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:30 توسط فائزه جون |


چه یاد کنم که خود همه یادم؟من خرمن نشان خود فرا باد دادم.

یاد کردن کسب است و فراموش نکردن زندگانی

زندگانی ورای دو گیتی است و کسب چنان که دانی

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:29 توسط فائزه جون |


در سر آب دارم  در دل  آتش

در باطن ناز دارم و در ظاهر خواهش

در دریایی نشستم که آن را کران نیست

به جان من دردی است که آن را درمان نیست.

دیده ی من بر چیزی آمد که وصف آن را زبان نیست

خصمان گویند کاین سخن زیبا نیست

              

                       خورشید نه مجرم ار کسی بینا نیست

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:58 توسط فائزه جون |


سلام به همه ی برو بچه های قدیم و جدید !!

از امروز تصمیم گرفتم دوباره وبلاگمو آپ کنم . همینطوری عشقم کشید . مثل اون دفعه که ییهو عشقم کشید دیگه آپش نکنم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:47 توسط فائزه جون |


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 10:51 توسط فائزه جون |


این روزا بعضی ها خیلی در تکاپوین . جنب و جوشی که نداشتنش خیلی هارو به فکر واداشته . شاید خدا اونارو دوست نداره . شایدم بنده های خوبی نیستن . به قول قدیمیا .... نه ....به قول حالایی ها....نه به قول همه ی اونایی که نصیبشون شده یا نشده سعادت می خواد . خوب سعادت رو خدا باید بده دیگه ...نه آذم خودش باید سعادتو واسه خودش بخره به ازاش چی باید بده ؟ هیچی . مگه آدمایی که دلای پاک دارن چیزی دادن که رفتن ؟ دل پاک داشتن که کاری نداره ... ولی چرا خیلی ..............آها مرد می خواد که بیاد وسط گود . وقتی می ری اونجا جلوی خونه ای که می گن اینجا خونه خداته . آره خدا همون خداییکه عیسی رو تو گهواره به سخن آورد یا همون خدایی که آب دریا رو برا موسی شکافت . همون خدایی که جبرئیل رو بر حضرت محمد(ص) نازل کرد که بهشون بگه (اقرء باسم ربک الذی خلق). یا اصلا همون خداییکه به تو نفس داد . از روح بزرگ خودش در تو دمید . خوب حالا چه احساسی داری در برابر خونه ی بزرگترین کسی که می تونی داشته باشی وایستادی . چه قدر باشکوهه. چه قدر با عظمته . هیچ می دونستی این خونه همون خونه ایه که یه روز پیامبر با دست خودشون از بتها پاکش کردن . یا هیچ می دونی این همون خونه ایه که یه روز یه آدم نورانی . یه آدم خیبر شکن از شکافش اومد بیرون تا به دنیا بفهمونه آی آدما دل پاک داشتن مردونگی می خواد.....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 16:50 توسط فائزه جون |


سؤال راننده حرصش را خواباند. احساس خاصي به مرد پيدا كرد.

- بله، آمده‌ام اعزام بشوم ولي قبول نمي‌كنند.

مرد چشم‌هاي درشتش را سرتا پاي عليرضا كشيد و دست‌هاي سياه و روغني‌اش را ماليد به هم.

- حتماً سن‌ات كم است... جبهه جاي بچه‌ها نيست.

- من بچه نيستم. هفده سال و يك هفته از عمرم گذشته...

- به قد و قواره‌ات نمي‌خورد.

صداي بلندگو تو خيابان هم پيچيد. مسؤول اعزام از كساني كه ثبت نام شده بودند، مي‌خواست به خط شوند.

بند دل عليرضا پاره شد. بي خداحافظي با مرد و بي جواب، دويد طرف ساختمان. محوطه همچنان شلوغ بود. كساني كه ثبت نام شده بودند، با خنده مي‌ايستادند پشت سر هم. بقيه ماتم زده نگاهشان مي‌كردند.

اشك عليرضا در آمده بود. راه افتاد طرف اتاق اعزام. مي‌خواست با التماس هم شده ثبت نام كنند. تو ذهنش چيزهايي مي‌گذشت كه تا آن روز نگذشته بود. قطرات درشت اشك، در چشم‌هايش رو هم غلتيدند. ضربان قلبش با هر قدمي كه به اتاق نزديكتر مي‌شد، بالاتر مي‌رفت.

دوباره صداي بلندگو محوطه را رو سرش گذاشت. برگشت و نگاهي از سر نااميدي به محوطه انداخت. به نظرش آمد فرسنگ‌ها از آن‌ها دور است. پا تند كرد. درِ اتاق اعزام، چهارتاق باز بود. ترسيد كسي داخل نباشد. مردي كه ردش كرده بود، پشت ميز نشسته بود. چند لحظه‌اي ساكت، مثل سايه ايستاد جلوي در اتاق. يكي از پرونده‌هاي روي ميز افتاد رو زمين. مرد چرخيد كه نگاهش با نگاه خيس عليرضا گره خورد.

- تو هنوز اين جايي؟ مثل تو خيلي هستند... كاري از دست من ساخته نيست. من طبق قانون عمل مي‌كنم.

بي هدف داخل اتاق شد. اشك تا زير گلويش را خيس كرده بود. خواست به دست و پاي مرد بيفتد. مرد ايستاد و دست‌هايش را محكم گرفت. نگاه مرد بهت‌زده بود.

- هيچ كدام از اين‌هايي كه ردشان كردم، سماجت تو را ندارند. عليرضا بغض‌آلود گفت :«يك نفر كه قانون را به هم نمي‌زند».

- چرا. قانون يك نفر يا چند نفر نمي‌شناسد. حالا عاقل باش. اشك‌هايت را جمع و جور كن و برو خانه. چشم رو هم بگذاري، يك سال گذشته... تازه يك هفته‌اش را هم كه پشت سر گذاشته‌اي!

عليرضا آرام دستش را از دست‌هاي مرد كشيد بيرون. ساك را رو شانه‌اش انداخت و در حالي كه سر به زير داشت، از اتاق بيرون زد. مرد دوباره فرياد كشيد :«باور كن من كاره‌اي نيستم. فقط وظيفه‌ام را انجام مي‌دهم».

عليرضا به جاي جواب، شانه‌هاي باريكش را بالا انداخت.

نفر اول درست جلوي در ورودي محوطه ايستاده بود و نگاهش به اتوبوس‌هاي پارك شده بود. عليرضا آه‌كشان از كنارش گذشت. براي لحظه‌اي، به سرش زد يواشكي قاطي صف شود. برگشت داخل محوطه. از پشت صف، آهسته گذشت. مسؤول اعزام، آخرين تذكرات را پشت بلندگو با صداي خسته‌اش مي‌داد. نگاه كرد به آسمان. غروب نزديك بود. خدا خدا كرد قبل از حركت اتوبوس‌ها، هوا تاريك شود.

چندبار خواست يكهو خودش را داخل صف جا دهد. نگاهي به صف انداخت. نيروهاي اعزامي مثل ديوار چسبيده بودند به هم. با چشم آنها را شمرد. به انتها نرسيده بود كه صف يك قدم جلوتر رفت. خواست داخل صف از هم باز شده، شود. نتوانست صف دوباره چسبيد به هم.

با صداي موتور اتوبوس‌ها، تا جلوي در رفت و برگشت. راننده اتوبوسي كه هم صحبتش شده بود، با فرمان ور مي‌رفت. از خدا خواست تا تاريكي هوا تعمير اتوبوس طول بكشد. دو نفر از سپاهي‌ها دويدند بيرون. هر كدام به طرف يكي از اتوبوس‌ها رفتند. كسي از تو صف گفت :«وقت رفتن رسيد... فكر كنم تا چند دقيقه ديگر حركت كنيم».

چرخيد طرف صدا. مسؤول بچه‌ها بود. نيروها او را برادر جواد صدا مي‌زدند. خواست برود پيش او.

- شايد دلش به رحم بيايد. براي او كه فرقي نمي‌كند... كسي هم نمي‌فهمد.

گيج و سردرگم لحظه‌اي ايستاد. پا تند كرد طرف برادر جواد. يكهو ايستاد.

- فايده‌اي ندارد. كارم را خراب‌تر مي‌كنم.

آسمان تاريك شده بود. مسؤول همچنان حرف مي‌زد. اتوبوس‌ها آماده حركت شده بودند. عليرضا برگشت كنار اتوبوس‌ها. سپاهي‌ها داخل اتوبوس، نشسته بودند به گپ زدن با راننده‌ها. نگاه عليرضا به همه جا چرخيد. دنبال راهي براي داخل شدن به يكي از اتوبوس‌ها بود.

- راننده‌اي كه با هم صحبت كرديم، بايد مهربان‌تر باشد...

آهسته انگار كه مي‌ترسيد كسي را از خواب بيدار كند، رفت طرف اتوبوس مرد. صداي خنده راننده با سپاهي آن قدر بلند بود كه اگر فرياد هم مي‌كشيد، نمي‌فهميدند. چندبار از جلوي در كه باز بود، گذشت. نه راننده بود و نه سپاهي.

خيالش آسوده شد. رفت ايستاد كنار در؛ درست تو تاريكي. پا بلند كرد رو پله بگذارد كه صف نيروها از محوطه بيرون آمد. همان طور ماند تو تاريكي. صف از عرض خيابان گذشت. دو دسته شده بودند. تندتند شمردشان.

- 96 نفر، با من مي‌شوند 97 نفر.

يكي از صف‌ها كشيده شدند طرف اتوبوسي كه عليرضا پشت درش ايستاده بود. سپاهي با ديدن صف نيرو، از اتوبوس زد بيرون. نگاهش به صف بود. انگار كه داشت مي‌شمردشان، عليرضا خودش را چسباند به تنه خاكي اتوبوس. سپاهي مثل مدير مدرسه، سيخ ايستاد به نگاه كردن. بسيجي‌ها با نظم و صلوات داخل اتوبوس شدند.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 21:11 توسط فائزه جون |


سلام دوستای گلم . اعصابم خیلی خورده . فردا امتحان زبان فارسی دارم . من از ازل الزمان تو این زبان شیرین فارسی مشکل داشتم . با خودش نه ها . با....................دبیرش . تازه با خودشم یه کم مشکل دارم نمی دونم من که مثل بلبل فارسی صحبت می کنم چرا باید یاد بگیرم که چه می دونم فعل چند جزئیه . تکیه ی جمله کجاست ووو.... امروز آزمون ........(برای جلوگیری از تبلیغ) داشتم . آزمونمم بد دادم .نمی دونم چرا همه ی عالم و آدم با من لجن؟ حتی تراشم . سر آزمون هرچی مداد لعنتی رو می تراشیدم دوباره سرش می شکست . پاک کنه هم که کثیف پاک می کرد . پاسخنامه هم که یه جاش سوراخ شد . مغز محترم هم که دروازه هایش را به رویم نمی گشایید!!!!!!!!!!!!!!! . فقط اون وسط من داشتم بوق بوق می کردم . فیزیک نخوندم اصلا حوصله هم ندارم . نمی دونم این کنکورم برا من شده یه معضل و باعث بیداری وجدان بزرگوار . هر وقت درس نمی خونم وجدان درد می شم . خوش به حال اونایی که کنکور دادن . البته باز مثل دبیر محترم هندسه آقای پزشکی (که خیلی هم دوسشون دارم) فکر نکنین  فقط به نمره و اینا فکر می کنم ها نه نمره چیه ؟ (خدا رحمت کنه چوپون دروغگورو)
+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 15:42 توسط فائزه جون |